|
درباره وبلاگ مطالب اخیر آرشیو وبلاگ پیوندها آمار وبلاگ کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
|
•:**قصه گل وتگرگ**:•
.....•:*¨هرچی آرزوی خوبه مال تو هرچی كه خاطره داری مال من*اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من*
دوشنبه 19 بهمن 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
هر كه هستید و هر كجا زندگی می كنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت كنید و آن را در ذهن خود جایگزین سازید.
اگر كلام و رفتار شما قرین آرامش باشد، بدون شك این ویژگی به دنیای اطراف شما نیزسرایت خواهد كرد. به خاطر داشته باشید برای رسیدن به این وضعیت، لازم است برخی قابلیت های و یژه را در خود پرورش دهید و شرایط خاصی را در زندگی خویش ایجاد نمایید. رعایت نكات زیر مقدماتی است كه به شما كمك می كند در این مسیر گام بردارید:
نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 18 بهمن 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
سلام سلام این عکس زیبا که یکی از دوستان گلم طراحی کرد اول تقدیم میکنم به اونی که خیلی دوسش دارم و خودش میدونه بعد هم دوست هنرمندم و بعد هم به تموم دوستان وبلاگی خوبم.... نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 18 بهمن 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
۱) بتاب ای ماه و روشن کن شب دلواپسی هامو بگیر از من تموم غصه ها مو ، بیکسی هـامو نرو این لحظه ها از جونشون سیرن نرو گلهای گلدون بی تو می میرن بهارم کن که من از سایه ی پاییز می ترسم از این شبهای رعب انگیز می ترسم دل من داره می میره بیا کاری بکن دیره برای غربت این سفره های بی ریا حتی واسه دلتنگی این غنچــه ها حتی نوای همدلی هامـــون امید روشــــــن فرداس کسی تـــوی دلم میگه نخور غم چون خدا با ماس... ۲) باخیرسان بو ایشیقلی گونلره ،آمما اینانمیرسان دیوارلارین اولورلار پنجــره، آمما اینانمیرسان اینان تا بیرده باغیندان باهار کئچسین بـــو گویدن دورنالار کئچسین منیله قال اومودون باغلاری بیردن چیچکله ن سین بو سوسموش لحظه لردن عشـــق سسله ن سین آنانین لایلا لارین گور ائوین گوللو بهارین گور ایَر بیلسن آنا یوردو بوتون عاشقلره بیر گوللو سرحددی بیلرسن عاقبت سن ده که اولکه نده اومودون وارلیغا بیر شانلی بایراق دی بهانه ن قالماغا بیر گوللو چرقت دی... نوع مطلب : برچسب ها : عشق، شنبه 17 بهمن 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
سه شنبه 13 بهمن 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
در میان ماهرویان ماهروی من توی گر نترسم از خدا گویم خدای من تویی
ای هدف زندگی و تنها نور سراسر ظلمت، ای مجسمه پاکی و رفعت، سخن را از کجا آغاز کنم؟ این سیل عواطف و احساساتم را که عشق تو در قلب من بوجود آورده است چگونه شرح دهم؟ این عشق پاک را که مدتهاست همچون گل نازک و لطیفی در دل می پرورم و آن را با اشک دیده آب می دهم را چگونه برای تو شرح دهم. اما شاید بتوانم آن را نقاشی کنم...... اکنون که با دست های لرزان و قلب مرتعش، پاره ای از احساساتم را روی کاغذ می آورم، پرتویی از روح تو بیش نیستم.... اینک دستانت را می بوسم و پایداری خود را در راه عشق پاک و بی آلایش خود اعلام می دارم و به تو اطمینان می دهم که فدا شدن در راه احساسات بی شایبه تو بزرگترین افتخار من است. برگرفته از کتاب بی نهایت به قلم ژانت ویلسون به امید فردایی پرفروغ نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 6 بهمن 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
فکر کنید همین الآن خدای نکرده بفهمید بیمار هستید و تنها ۳ماه از عمر شما باقی مانده است و میتوانید۳ ماه زندگی کنید در این مدت کوتاه ۳کار مهمی که حتما انجام میدهید چیست؟ اولن چه گیری دادی به این.... دومن...اوممممم...چی کا می کنم؟؟؟ ماهه اول به بابام می گم...واقعن که... ۲ماه دیگه میمیرم اون وخ من یه سفره مجردی با دوستام شمال نرفتم!!! در نتیجه می رم شمال!! ماهه دوم به بابام می گم.....من ۱ ماه دیگه میمیرم...من همیشه ارزو داشتم با خونوادم بریم دوره اروپا رو بگردیم!!!! بریم؟؟؟ ....و میریمُ می گردیم!!! ماهه سوم به بابام میگم....نه دیگه به بابام چیزی نمی گم اگه قرار باشه یه فیلم از سر گذشت زندگی شما در همین سن که هستید درست کنند... ¤اول از همه روز و ماه و سال تولد؟ 1/۱/62 ¤چهار اتفاق مهم زندگیت که باید بهشون اشاره بشه کدام است؟ ......روزی که دوس جونم بعد از ۸ سال هم مدرسه ای بودن اخراج شد و دیگه نمی شد با هم هم مدرسه ای باشیم....دو تایه بعدیم از اون ۳ ماهه اخره زندگیم فیلم بگیرین...از اون سفره اروپا و اینا!!! ¤چهار اتفاق مهم که نباید بهشون اشاره بشه؟ تا دلت بخواد هس!!! بعضی ماهایه ساله ۷۵.....ابانه ۸۷.....۱۶ دی ۸۲.....اسفنده ۸۵!!! ¤خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و چیز های دیگر؟ چیزایه دیگه رو نفهمیدم ینی چی..... ولی اخلاقم: حساس....حرفو تو هوا می زنم اما به رو خودم نمیارم!......لجباز....راز دار.....بامرام و شیطونو غد و دریایه ارتوروزه مخ!( اینا رو سالی چن شب پیش بهم گفته بود!! ) شخصیتم: هیچ وقت به کسی حرفایه خصوصیمو نزدم...چه جوری بگم ....مشکلمو نشده بیام بشینم بذارم وسط همه بیان حلش کنن.......خاله زنک بودنم اصن تو خونم نیسو استعداد ندارم در این زمینه....هیچ وقتم به کسی توهین نمی کنم اما اگه کسی بهم خدایی نکرده بی احترامی کنه جد و ابادش جلو چششه!! ¤با در نظر گرفتن چهره واقعیتون کدوم یکی از هنر پیشه ها رو برای بازی نقش خودتون انتخاب میکنین؟ دو سه بار تو خیابون پش سرم گفتنو دوستامم می گن شبیهه انجلیناجولی می باشم!!! اما....بگم یه کم بخندیم!!! یه بار یک پسره به دوستش گف دیدی این بچه مدرسه ایه چه قد شبی انجلی جولی بود؟؟؟ من اینو به بچه ها گفتم که انجلی جولی بفهمه خودکشی می کنه و اینا...بعد چنن فر تایید کردنو گفتن شبیشی و اینا...فک کن فرنوش زرت گف " ولی گیتا شبی رز تو تایتانیکم هستیا!!!" به قررررررررررران جدی گف!! ما نیــــــــــــز همگی ببین خندیدیما....تا ۳ روز!!! این بهش برخورد که چرا داریم مسخرش می کنیم .... حالا داستانایه منت کشیو اینا...همون روز که رفتیم همه از دلش در بیاریم صبا گف ولی شبی کتایون ریاحی هستیا!!! حالا ربطه این ۳ بازیگرو خوئدتون پیدا کنین!!
دعوتی می شوند: حذف شد!!!! برو پایین!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــ رفتیم " دل خون " ابروم رف !!! تقصیر این بی افه ردیف جلویی بودااااااا!!! فیلمش خیلی موضوش خوب بود...اما اعصابم انقد خوردو ناناحت از سالن اومدیم بیرون!!! اها...داشتم ابرو ریزیو می گفتم!!! فک کن یه سری ادمه جدیه عصا قورت داده اومده بودن تو سینما !!! خدا رو شکر ما نیــــــــز با یه اکیپ ادمه عصا قورت داده رفته بودیم....از این نظر مشکلی نبود!! وسطه فیلم حامد بهداد بر می گرده می گه" باید ضربه مغزی شده باشم تا قبول کنین دیگه؟؟؟" بعد ببین یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهو چنان کوبید سرشو به دیوارا که اصن نا خداگاه چنان بلند و از تهه دل زدم زیر خنده که نگو....دقیقن همزمان با اون پسر جلویی.....۲ تا بودیم باز خوبه!!! همه عصاهایه عزیز همچین چش غره رفتن بهمون انگار چی کار کردیم..... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــ مای سیستر یه دوس داره که خیلی وقته با هم دوستنو منم بنا به دلایلو موضوعاتی شدیــــــــــــــــد باهاش دوستم!!! مای سیستر یه دوس جدیدم یافته از دانشگاهشون که می خاس به منو پریسا معرفی کنه!! دوسته مای سیستر یه جور نقطه مقابل منو دوسته مای سیستره!! منو پریسا کناره هم نشسته بودیم دیدیم یه پسره فشــــــــــــــــــــن خوج تیپ و بسیار .....(به چشمه برادری و برابری هااااااا!!) اومد تو و یه دختره چادریم پش سرش!! دختره از اوووووووووووووووووون چادریا بودا!!! ارایش خلیجی کرده بود !! بعد منو پریسا تو کفه این دوتا زوووووم بودیم روشون!!! فک کن جا که پیدا کردن می خاستن بشینن...دختره در طی یک عملیت خفن چادرشو هووووووووووووشت انداخ اونور بعد موهاشم داشت تکون تکون می داد با دستش که خنک شه !!!!!!!!! قر و قمیشی میومد واسه پسره هاااا!!! بعد تو همین لحظه هایه کف الود به پریسا (یه جور که دوسته مای سیستر نشنوه !! دفه اول بود میدیدم همو ضایه بود خب!!) گفتم بشین ابجی دلمونو بردی!!!! پریسام در جواب گف " من نگرانم...من اگه ببینم پسره با زیر شلواری تصمیم گرف بشینه می رمااااااا!!" بعد صحبت همینجور رف جلو و هر دو دیقه منو پریسا کفه زمین به صورته هلاک وار می افتادیم!!! فک کن مای سیستر و دوستش گیر داده بودن چتونه؟؟؟؟ خب منم جلو یکی که تازه دیدم ابرو داری می کنم...بیام بگم داریم چی میگیم که....نه دیگه!! نمی گم!! ولی به قران بعد از تعیلیه دانشگا ها اولین بار بود داشتم در حده خفه شدن می خندیدماااااااا!!! فقط یه لحظه خودتونو بذارین جایه من!! ــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ رفته بودیم مانتو فروشی.... همینطوری می خاستم ببینم.....دو دل بودم بخرم یا نه!!! خوشم نیومد از مدلاش داشتیم با بابام میومدیم بیرون!! یهو یه مانتو رو یارو گرف جلوم: یارو: این خیلی مدل قشنگیه...همه می برن از این مدل!! من: ممنون....دیدم...بریم بابا!! یارو: شما واستا....ببین این یکی مدلو....تن خورش خیلی خوبه!! من: نه اقا...ممنون!! (دمه در دیگه داریم میریم بیرون!! یهو پریده جلوم!) یارو: بیا برو اینو بپوش ...بهت میاد!!(با یه لحن که دیگه مشکلی نیس...فروشنده پسند کرده اون مانتو رو واسه من منم باید بخرم!! پسرک یه جور برخورد می کرد انگار بابامه!!) من:نمی خوام می گم!!! نــــــــــــــــــــــــــــــمی خرم!!(منم از یه مانتوهه خوشم اومده بودا ...اینکه اینجوری گیر داده بود منم زده بودم اون کانال که اممممممممممممکان نداره!!) از مغازه اومدیم بیرون یه جور که کامل بشنوه گفتم: " یکی نیس به اینا بگه بازار نداری برو اب طالبی بخر بخور!! چرا یقه مردمو می چسبی!!" اصن انقد بهم برخورد...یه لحظه فک کردم نسبتی باهام داره اونجوری می گه برو اینو بپوش!!!!!!
پ.ن: هوا بهتر نشده؟؟ ....شده هاااا!! پ.ن۲: ناناز عجقمی...بدجور دلم بازی می خاس!!! پ.ن۳: پاستیل کپک زده خوردین نه؟؟؟؟؟ نووووووووووووووووووشه جونتووووووون!!! پ.ن۴: اپم کوتاه بود می گم بذار یه کم پ.ن بذارم بلند تر باشه!! پ.ن۵: خداپـــــــــــــــــــــــچ! پ.ن ۶: دعوتیا رو از اول دعوت می کنم!!! دعوتیا: بابایی-میثم - مریم- یه مریم بامعرفت - میترا- بیتا - سارا - فرشته- ارمین-اهورا- بی سرزمین -غلامرضا- میرشرح بینهایت- شاهدی - شیرین-روح سرگردان-مازیار-اخرین برگ پاییزی-صدای بی صدا-شهریار!!!! دیگه کسی نموند؟؟؟ نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 5 بهمن 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
کی گفته پائیز اونه که ب ر گ ه ا رو میریزه !! واسه دلی که : ع ♥ ا ♥ ش ♥ ق ♥ ه ♥ تموم ســــــــــال پائیزه !!
نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 1 بهمن 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
سلام سلام دوستان گلم لطفا تو جه کنید در این مورد من مسولیتی ندارم فقط برای کسانی که به احضارات علاقه دارند .... . . 2. کسی که این احضار رو انجام می ده در صورتی که نیروی درونی و روحی بالایی نداشته باشه ممکنه تا مدتی دچار کسالت ، افسردگی و در موارد حاد تر جنون بشه ! بنابراین هیچ مسئولیتی متوجه من نخواهد بود. 3. کسانی که قدرت تمرکز قوی تری دارند در احضار موفق ترند چون قراراست شما مدیوم باشید
نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 1 بهمن 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
بایه دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم به آسونی یه قصه، تو از عشقم گذرکردی دلم این گوشه آتیشه تو اونو شعله ور کردی میون این همه آدم شدم تنهاترین تنها منو اینجا رها کردی تو در این گوشه ی دنیا
منو اینجا رها کردی تو در این گوشه ی دنیا ببین بغض شکسته م رو، نمی گم دیره یا زوده اگه چیزی برام مونده یه مشتی خاطره بوده واسه ی این دل عاشق یه روز مثل خدا بودی نمی دونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوسم نداشت
خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوست داشت نوع مطلب : برچسب ها : چهارشنبه 30 دی 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
عشق من . . .
نوع مطلب : برچسب ها : چهارشنبه 30 دی 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
ای همسفر پرنده فکر پرواز است و او روزی خواهد پرید حتی اگر بر فراز آسمان بیابانی باشد آری او خواهد پرید.
نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 29 دی 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
آهای صدای گیتار آهای قلب رو دیوار اگه دست روی دستام نذاری خدا نگهدار....
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 26 دی 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
با شگفتی به تماشای گریه ام منشین.! چیزی نیست.... تنها،ترانه ای باریک در تلنبار تنهایی ام ترکید........!!!!! نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 26 دی 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
از خاک به سمت آسمان پر زده ام از دایره زمان جلوتر زده ام بگذار بگویند که دیوانه شده است دیریست که من به سیم آخر زده ام
نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 24 دی 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 19 دی 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
بدین وسیله ![]() ![]() ![]() به اطلاع تمامی دوستان، دشمنان، فوامیل ( جمع مکسر فامیل )، اطرافیان،
غیر اطرافیان ( و به ویژه جک و جانورهایی که در کودکی مورد آزار اینجانب قرار گرفته اند ) میرسانم که به دلیل تغییرات و تعمیرات در سبک زندگی خویش نیاز به مصالح گذشت، محبت، آزارهایی که از اینجانب به هر شیوه رندانه ای ( اعم از زبانی، نگاهی، عملی، فکری و ... ) به ایشان رسیده است پوزش فراوان میطلبم و امیدوارم که مرا بخشاییده باشید. لازم به ذکر است از آنجایی که بنده قصد دارم ربع دیگر زندگی ام را به گونه ای جدید و نو شروع نمایم، اگر مرا نبخشاییده اید به ناچار متوسل به زور شده، شخصا و راسا به سراغ دعا و جنبل و جادوی سیاه خواهم رفت و اجنه گرامی ( آنهم از ترسناکترین و هولناکترین نوعشان ) را تسخیر خواهم نمود تا در خواب ناز، شما را پریشانحال و وادار به بخشایش اینجانب نمایند، پس با زبان خوش لطفا ببخشید!!! * نیاز میدارم گونه ای فعل جدید و از اختراعات اینجانب میباشد. حق کپی رایت محفوظ است. * گذشته از شوخی، ببخشید
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 19 دی 1388 :: نویسنده : .•*..*•. نفس .•*..*•.
نازنینم، آره تو، تویی که همیشه بودی، همیشه. هروقت بهت نیاز داشتم، بودی.
تویی که سنگ صبورمی، با لبخند گرم و صدای مهربونت. عزیزم، اگه ازت چیزی نمی پرسم واسه این نیست که برام مهم نیست، واسه اینه که میدونم بهم نمیگی! هیچوقت نگفتی! نمیدونم چرا، شاید به خاطر اینکه هیچوقت نتونستم بهت ثابت کنم منم میتونم همرازت باشم، میتونم تکیه گاه خوبی باشم برات. شاید هیچوقت بهت نگفتم که من همیشه دو تا گوش مشتاق برای شنیدن گلایه هات از زمونه دارم! میدونم، خوب میدونم که دلت اونقدر بزرگه که همیشه همه غصه ها رو میریزی توش. همیشه همه اون غمها رو با گرمای دلت آب میکنی و بخار میکنی و... مهربونم، یه کم به فکر خودت باش. میخوام بدونی هر وقت به یه دوست نیاز داشته باشی، من هستم؛ همیشه، کنار تو! فقط صدام کن واسه اشکات شونه میشم فقط صدام کن واسه تو دیوونه میشم فقط صدام کن تو رو تنها نمیذارم اونی که می مونه میشم! * ببخش اگه برات کمم! نوع مطلب : برچسب ها : |
||