آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم احساس سوختن به تماشا نمیشود

نگارش در تاریخ سه شنبه 2 خرداد 1391 توسط .•*..*•. نفس .•*..*•.

تـــا نـــرفــتــه بـــودی عـزیـــز بـــودی ............! حـالـــا شـــدی " به درکــــــــــ " …...





برچسب ها: دلنوشته،


نگارش در تاریخ سه شنبه 2 خرداد 1391 توسط .•*..*•. نفس .•*..*•.


حـــواسمــون باشه چی میگیــم.حرفی که می زنیم.

نباشــه که دلـــی بشکنه. یه دل هر چی هم کوچیک باشه واسه خودش یـــه دنیاست ..

حـــواسمــون باشه نشکنیمش اون دنیای بزرگـــ رو......






نگارش در تاریخ دوشنبه 1 خرداد 1391 توسط .•*..*•. نفس .•*..*•.

خدایا!


خیلی ها دلمو شکستن


شب بیا با هم بریم سراغشون


من نشونت میدم


تو ببخششون ...





پ ن1: از عید تا حالا 5 تا مانتو خریدم اخریشم 2 روز پیش این یكی هم افتضاست
پ ن2:شلوار 4 سال پیشمو پوشیدم از اون ساده ها كه هر چی گشتم دیگه توبازار نیست
پ ن3:دیشب خواب دیدم انگشتر شانسم گم شده آیـــــــــــــ غصه خوردم


پ ن4:از ماهی متنفرم
پ ن5:من دارم جهانی میشم حوصله ندارم از خودم تحریف كنم
پ ن6:نیلی جونم دوست دارم
پ ن7:7 با ارزوی سلامتی همه بیمارها

بعد نوشت:من دیگه هیشكی نمیشناسم چون همكارم بم شیرینی كشمشی داد





طبقه بندی: ارزووگیتار..ارزووموسیقی..ارزووعشق، 
برچسب ها: دلنوشته،


نگارش در تاریخ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 توسط .•*..*•. نفس .•*..*•.

وقتـــــی به عقب بر میگردی ؛


متوجه میشی که جــــــای بعضیا ،


الان که تو زندگیت خالــــــی نیست
هیـــــچ ...


اون موقعشم زیـــــــــــادی بوده ... !!





برچسب ها: زندگی،


نگارش در تاریخ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 توسط .•*..*•. نفس .•*..*•.

حرف زیاد دارم از كجا بگم از ادمی بگم كه میاد عقده های مردونگیشوبا گفتن زن بودن من و حرفهای زشت نثار كردن نشون میده یا از محل كارم از اینجا كه معلوم نیس تا كی باشم و دوست دارم زودتر كنار خونوادم باشم و دلم تنگ شده و همش نگرانم یا ازدواج كنم كه فك نمیكنم حالا حالاها ازدواج كنم و نمیخوام دیگه به این موضوع فك كنم و حتما درسمو میخونم و كارمو پیشرفت میدم تا دیگه خونوادم ناراحت نشن و واسه خودم كسی باشم كه اگر حمایت كننده ای ندارم هركسی از راه نرسیده تو سرم نزنه و یك ادم بی مقدار و بیسواد به رخم نكشه(هر چند هركسی اندازه دانشش میفهمه و ایرادی نیست)یا به ادمایی فك كنم كه پاشونو از شهرشون بیرون نزاشتن و خودشونو محدود كردن به همین ارزوهای كوچك كه جلو رویشون میبینن و خوب خداییش یه پرنده قفسی ندیده و نمیتونه بفهمه بیرون چه خبره...

حالم خیلی خوبه و ارامش زیادی دارم دلم میخواد بیشتر و بیشتر پیشرفت كنم و دیگه میخوام مغرور باشم مغرووووووووووووور باشم دیگران باید بفهمن من كی هستم نه خونواده من...نه من خودم باهوشترین و نخبه ترین دختری كه نه با پول بالا اومد نه وجهه خونوادش كسی كه خودش تلاش كرد.

حوصله ادمای عقده ای ندارم اینكه بگن آه فلان و فلان جمع كنید تو رو خدا وقتی میفهمن كه باختن عمرشون و یه روزی به حرفها و به نتایجی خواهند رسید هرچند كه(هر كسی اندازه دانش خود میفهمه)

هورایی دخملی شاد و ناناز میره بقیه كارهاشو انجام بده.




برچسب ها: دلنوشته، حرف دل، زندگی، عشق، خدا، رازهای خوشبختی، دل نوشت،


نگارش در تاریخ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 توسط .•*..*•. نفس .•*..*•.

مرا دردی است اندر دل، اگر گویم زبان سوزد

                                       وگر دم درکشم ترسم، که مغز استخوان سوزد


خانه به خانه

خنده می فروشم.

آدم به آدم

          رحمی ندارد.

دلم را پهن می كنم روی خاك

به پارچه ای می پوشانمش

          خنده می گسترانم.

دل به دل

          راه ندارد.

منبع:http://mehdisharifi2.mihanblog.com/post/52






نگارش در تاریخ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 توسط .•*..*•. نفس .•*..*•.

روی یک کاغذِ بی خط

حرفای خسته به نوبت

توی سرزمینِ نامه ات

حرف "ت " کرده قیامت

"ت " مثلِ تو مثلِ تردید

مثلِ آخرای طاقت

مثلِ تنهایی مثلِ تب

مثلِ آخرِ "خیانت"





نگارش در تاریخ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 توسط .•*..*•. نفس .•*..*•.

شبها زود برق خاموش میكنم تا اهالی منزل فك كنن من خوابم و نیان مساحمت شن

اما دیشب تا برق خاموش كردم دلم شدید توت فرنگی خواست و سرشب گذاشته بودم رو میزم یادم اومد اوردم رو

تخت و تاریك تاریك(پرده ها هم كشیده بودم هوا ابری بود رحد وبرق میترسم)نور موبایلمو گرفتم رو توت فرنگیا....وووووووی چه مزه ای داشت همه چی خوردم الا توت فرنگی از بس رسیده بود خراب شده بود منم حساســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تازشم باید سه ساعت با چاقو تمیزش میكردم...................

پ ن1:كفشهامون عوض كردیم من و مریم دلم نمیخاست اخه كفشهای خودم شیك تر بود ولی چون خودم انتخاب كرده بودم بسی پسندیده بودم دیگه اینا هم خوشگلن دیگه


پ ن2:شیرینی كشمشی اوردم بخووووووووووووووووورم

پ ن3:دیروز مدیر میگفت اینقده( بَدإم (بََدَم) میاااااد) منم اینقده دلم میخاااااااد بدونم لهجش كجایی؟

پ ن4:هورایی امروزیات تفلدیات دوستی میشیم به به

پ ن5:بازم تخدیریات شدم یه لوح تخدیر دیگه





برچسب ها: دلنوشته،


نگارش در تاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 توسط .•*..*•. نفس .•*..*•.

بهونه می گیره دلم دوباره


به یاد صحن ارباب


آمدم ای شاه پناهم بده...





برچسب ها: حرف دل، امام رضا،

 
 
 
( کل صفحات : 28 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
*